:-)
- ۰ نظر
- ۲۹ بهمن ۹۱ ، ۱۴:۲۴
-وا! نگو! حرف بدیه!
+آخــه دل میدزده!!!
مامانجون: ها ها! فک کردی! من بروسلیام!
علی: اشتباه میکنی! اون که یه نوع کَلَمه!!! (بروکلی!)
+مامانجون! یه شب بیا خونهمون بمون؛ یه شب که هــزار شب نمیشه!!!
همیشه به شوخی بهش میگم:
تو شازده کوچولوی منی که یه روز، از یه سیارهی دیگه اومدی و اهلیم کردی!
دیروز، اینو بهم هدیه داده که: ممنون که شازده کوچولو رو به دنیا آوردی!


نه کسی هست که قدر ِ تو دوستم بدارد؛
نه کسی هست که قدر ِ تو دوستش بدارم.
این، پایانِ دوست داشتن است.
.
.
پسرکـــم فردا 5 ساله میشه!
.
"مثه این ندید بدیدای بیجنبه، از صبح تا حالا اشکم خشک نشده!"
+میگم مامان! منم واسه خودم کسی شدما...!!!
همه رو چیده کنار هم و دایناسورهای اسباببازی شو هم بینشون گذاشته؛
اینا بخشی از حرفاش حینِ بازیه):
+واو! چه جادهی سنگلاخِ باشکوهی...
+من میدونم! ما نمیتونیم مقاومت کنیم...
+اوه! گدازههای آتش! فرار کنید...
+زمستونه زمستونه زمستون
دلم میخواد آدمبرفی بسازم
دماغش از هویج، چشماش ز گیـــلاس...!
.
.
(اخیرن تو ماشین، تو دسشویی، حینِ بازی، با خودش شعرای ساختگی زمزمه میکنه!)