کــودکــانه

کــودکــانه
آخرین نظرات

:-)

دوشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۱، ۰۲:۵۰ ب.ظ
+می‌دونی گربه‌ها چی دوس دارن؟

-نه! چی دوس دارن؟

+موش‌برگر!



  • مـامـانـی

:-)

دوشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۱، ۱۱:۵۳ ق.ظ
+آرزو دارم بریـــــــم لنـــدن!!!



  • مـامـانـی

:-)

يكشنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۱، ۰۹:۴۸ ب.ظ
(روی صندلی گردون نشسته و هی می‌چرخه و می‌چرخه):

-علی اینقدر نچرخ! سرگیجه می‌گیری...

+دوس دارم سرم گیج بره تا هیپنوتیزم بشم!



  • مـامـانـی

:-)

يكشنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۱، ۰۱:۲۸ ب.ظ
(بخاطر یه موضوعی، باهاش با داد حرف می‌زنم):

+وا ! چیــــه؟

-چـــی چیه؟

+آدم نباید با بچه‌ش اینطوری حرف بزنه!

-چطوری؟

+اینطوری عصبانی...



  • مـامـانـی

:-)

يكشنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۱، ۰۱:۱۴ ب.ظ
(وقتی مامانم زنگ می‌زنه و می‌گه نمی‌تونه طبق قولش، بیاد خونه‌مون):

+اومدنِ مامان‌جون منتفی شد؟



  • مـامـانـی

:-)

يكشنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۱، ۰۱:۱۲ ب.ظ
(وقتی یک سری از اسباب‌بازیای کهنه‌ش دور ریخته شده و حالا معترضه):

+من می‌دونم کی پشتِ این قضیه‌ست!!!



  • مـامـانـی

چند وقتی که نبودیم...

يكشنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۱، ۱۲:۵۴ ب.ظ
سلام به دوستای خوبم.

به خاطر عدم دسترسی به نت و گرفتاری‌های معمولِ زندگی، مدتی ازین وبلاگ دور بودم.

مثلا یکی از مسایلی که این روزها به لحاظ جسمی و روحی، سخت مشغولم کرده،

پروسه‌ی جدا خواباندنِ علی در اتاق و تخت خودشه

که از هفته‌ی قبل شروعش کردم و حسابی پر زحمت و وقت‌گیره...

علی در تمامِ این روزها، قد کشیده و بزرگ‌ و باهوش و شیرین‌زیون‌تر شده.

گاهی حرفایی می‌زنه و کارایی می‌کنه که نفسم بند می‌ره از دوس داشتنش...

بگذریم. حالا هستم. :-)




  • مـامـانـی

:-)

سه شنبه, ۷ آذر ۱۳۹۱، ۰۹:۲۶ ق.ظ
(وقتی شدتِ بارشِ بارون، خیلی زیاد و ترسناک شده؛ با جیـــــغ):

+ای بارون! بهت دستور می‌دم دیگه نبار!!!



  • مـامـانـی

:-)

سه شنبه, ۷ آذر ۱۳۹۱، ۰۹:۲۵ ق.ظ
(با خمیر، یه نشان مثه نشانِ پلیس‌ها درست کرده؛ میاد جلوم و با جدیت و تحکم، نشان رو نشون می‌ده و می‌گه):

+پلیس بهداشت!!!



  • مـامـانـی

:-)

دوشنبه, ۶ آذر ۱۳۹۱، ۰۵:۲۲ ب.ظ
(از بیرون، صدای غرش باد میاد):

+وای! باد داره سرمون داد می‌زنه...!



  • مـامـانـی